تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٥/۱٥ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفر



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/۳/٢٦ | ٦:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفر

افرادی که واقعا تو رو دوست دارند راهی برای ماندن در زندگی تو پیدا خواهند کرد ، حتی اگر آن راه مجازی باشد ...

سلاااااااااااام ... من اومدم مجدد ... چند ماهه کجا بودم آخه ؟! :))

راستش از آخرین مطلبی که نوشتم یه سقط داشتم و بعدش هم خونریزی های شدید و طولانی مدت ... تا 2 ماه تمام نمیتونستم از جام تکون بخورم !

دلیل اصلی این اتفاقات هم سهل انگاری خودم بود ! یه مدت لکه بینی داشتم و به پیشنهاد یه دوستی تصمیم گرفتم از قرص ضد بارداری استفاده کنم تا لکه بینی هام قطع بشه ... من تا بحال از این قرص ها استفاده نکرده بودم و نمیدونستم از کی باید شروع بشه !

همزمان هم اوایل بارداری بودم اما بازم نمیدونستم ! یعنی قشنگ خودمو ول کردم به امان خدا !!! :))

بعد مصرف قرص هر شب دل درد داشتم اما میگفتم که مهم نیست داره اوضاع داخل روبراه میشه !!! این دردها تا 2 هفته ادامه داشت تا اینکه به یه سفر چند روزه رفتیم ... وقت برگشت درد خیلی زیادی داشتم و 2 تا ژلوفن خوردم !

همینکه رسیدیم سقط و خونریزی شدید و ... تا بحال همچین خونریزی تجربه نکرده بودم ! حتی نمیتونستم بشینم !

دیگه پروسه سخت سوار ماشین شدن و دکتر و سونو رفتن هم بماند ... پد مخصوص گرفته بودم همه جا قبل نشستن پهن میکردم ! خلاصه اوضاع جالبی نبود ...

مامان و بابام یه چند روز پیشم موندن و کلی بهم رسیدگی کردن ... شوشو جان هم بنده خدا خیلی هوامو داشت و واقعا عشق و علاقه اش رو تو این مدت بیماری بهم ثابت کرد ...

بعد اون اتفاقات هم دیگه کلا یه دوره افسردگی گرفته بودم و حوصله هیچ کاری رو نداشتم ... وبگردی میکردم اما فقط در حد خوندن مطالب و خیلی به ندرت برای کسی پیام گذاشتم .. از همینجا پوزش میخوام :(

الانم خدا رو شکر خیلی خوبم و امیدوار به آینده ای بهتر و شادتر ...

امیدوارم ایام به کامتون باشه و منو هم از دعاهاتون بی نصیب نذارید دوستان :)



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفر

سلام ... امیدوارم خوب باشید ...

هفته گذشته یکم سرم شلوغ بود ... خواهرم با دوقلوها و همسرش اومدن تهران خونه مون ... وقتی هم خواهری میاد یا وقتم به تهیه غذا میگذره یا بازی با دوقلوها ، بیرون رفتن ، خرید و ...

دوقلوها خیلی تو مسافرت شاد و سرحالن ! شایدم بدلیل ماه تولدشون باشه ! آخه متولدین آذر اهل مسافرت و گشتن هستند ! خواهرمم همیشه براش جالبه که این دوتا فسقلی چرا تو مسافرت اینقدر خوش اخلاق میشن ! 3 - 4 ماه دیگه 2 سالشون تموم میشه ...:))

دختره با شوشو جان خیلی خوب بود و برعکس پسره با من خیلی خوب بود ... هر جا هم میرفتم دنبالم میومد و همزمان خواهرشم دنبالش میومد ! کاراشون خیلی بامزه است ... دوتایی روبروی هم میشینن بازی میکنن بعد 5 دقیقه دعوا و کتک کاری و جیغ و گریه 5 دقیقه بعدش خنده و بوس و بازی ! یعنی ته خنده است ! :)))

برای اولین بار داخل پلوپز کیک درستیدم ! گازمون رومیزیه و فر ندارم ! ماکروفر هم ندارم چون هواپز گرفتم و کباب و گرم کردن نون و ... با هواپز انجام میدم و عملا ماکروفر برام کاربردی نداره ... خیلی دلم میخواست خودم کیک بپزم که به پیشنهاد مامانم انجام دادم و نتیجه اش هم عالی بود ! هم خوب پخت و هم پف خوبی داشت ! کیک شکلاتی درستیدم و شوشو جان هم خیلی خیلی خوشش اومد ...

چند شب پیش هم مسقطی زعفرانی درست کردم خوب شد ! قبلا زیاد اهل پخت کیک و تهیه دسر نبودم و هر وقت هوس میکردم از شیرینی فروشی میخریدیم اما از بس سایت و وبلاگ آشپزی دیدم دیگه خودمم تصمیم گرفتم یه حرکتی بزنم :)))

خوش باشید ...



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفر

سلام ... امیدوارم خوب باشید ...

چند روز پیش سالگرد ازدواج مون بود ... ما هم یه کیک کوچولو گرفتیم و رفتیم خونه یکی از آشناهای من که هم سن خودمون هستن و چند ساله اومدن تهران ...

من کلا آدمی هستم که دوست دارم دیگران باهام ارتباط برقرار کنن ! خیلی ها اینو میذارن پای کلاس گذاشتن یا غرور زیاد که واقعا اینجوری نیستم ... یعنی کسی دست دوستی به سمتم دراز کنه دستشو به گرمی میگیرم ...

خلاصه ! اون آشناهامون هم کلی خوشحال و ذوق زده شدن از دیدن ما ! شوشو جان هم تعجب کرده بود که چه عجـــــــب یه بار خودت رفتی جایی !

اون بنده خدا هم سریع زنگ زد شام آوردن با اینکه گفتیم شام نمیخوریم و ... و چقدم شوشو جان حرفمو تایید کرد ! بیشتر از بقیه غذا خورد ! یعنی پاکسازی سفره با ایشون بود ! :)))

بعد شام هم کیکی که خریده بودیم بریدیم و خوردیم ... فکر نمیکردم اینقدر بهمون خوش بگذره ... کلی عکس گرفتیم و فرستادیم تو گروه های خانوادگی وایبر و تلگرام ... از راه دور هم همه کلی بهمون تبریک گفتن و خلاصه عالی بود ...

مامانم هم به عنوان کادو از راه دور برام لباس مجلسی خرید ! هی گفتم نمیخواممم عزیزم تازه تولدم بوده کلی برام هدیه گرفتید و ... اما مامانه دیگه ! باید کادوشو بده :))

شوشو جان هم بهم پول داد خودم هر چی دوست دارم بخرم ! از بس هرچی خریده غر زدم دیگه ترسیده خودش کادو بگیره ! :))

از بعد سالگرد ازدواج هم شوشو جان اسم جدید برام گذاشته ! خوشگل خوشگلا و ... !!! وقتی میاد خونه از همون دم در داد میزنه خوشگل خوشگلاااا کجایی ؟! :)))

خلاصه این شوشو جان به آدم اعتماد به سقفی میده که بیا و ببین !

امیدوارم شما هم دل خوش باشید ... خدایا شکرت ...



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفر

سلام ... امیدوارم خوب باشید ...

نمیدونم چرا بر عکس هوا که گرم شده هوای وبلاگ ها سرد شده !

یعنی نه فقط من ، خیلی ها دست و دل شون به نوشتن نمیره ! بنویسید دیگه من انگیزه میخوام ! :))

تولدم با حضور ناگهانی مامان ، بابام و مامان بزرگ مهربونم سورپرایز شدم ... داداشم میخواست بیاد که یهو پسرش تب کرد و نتونست ... تب ویروسی ! ... 1 هفته ای خوب شد خدا رو شکر اما جالبه با اینکه بچه جایی جز خونه مامان بزرگاش نمیره این تب از کجا اومد ! خلاصه رفع شد و فسقلی حالش خوبه ...

جدیدا هم ادای بابامو در میاره ... بابام بعد نماز رو مبل میشینه تسبیح به دست میگیره اینم با اینکه تازه راه افتاده مو به مو ادای بابامو درمیاره ! تسبیح میزنه ! حالت نشستنش و ... خیلی خنده داره بخصوص که قیافه اش هم شبیه بابام شده :)))

دیشب هم برای خیرات یه جعبه بزرگ زولبیا گرفتیم ... شب پخش کردم ... به چند نفر تعارف کردم بعدشم سر یه چهار راه یه دستفروش اومد گفت همه شو میدی به خدا میدم به بچه هایی که باهم کار میکنیم ! منم موندم بدم ندم که یهو شوشو جان گفت نیت مهمه ! نیت کردی بده بره به بقیه اش کاری نداشته باش ! منم جعبه رو دادم به پیر مرد دست فروش حالا نمیدونم خودش خورد قندش رفت بالا یا واقعا برد برای بچه ها :))

این روزا زیاد میخوابم ... کولر وقتی روشنه و خونه سرده بودن زیر لحاف لذتی توصیف نشدنی به آدم میده ! طفلی شوشو جان که هر روز صبح باید از این لذت چشم پوشی کنه ! :))

خوش باشید ...



  • بیا اینجا | از قدیم تا کنون